تعطیلات خونین سهراب

در همهی این سالها گفتن و شنیدن و نوشتن از سهراب شهیدثالث و سینمایش یکی از دغدغههایم بوده است. چندی پیش در یک جستوجوی اینترنتی بر سر موضوعی در ارتباط با سهراب شهیدثالث به کتابی سهجلدی به زبان آلمانی رسیدم. نام نویسنده بهرنگ صمصامی ذکر شده بود. در شبکههای اجتماعی نام را جستوجو کردم و رسیدم به صفحهی اینستاگرام خلوتی که پستهای آن همه به زبان آلمانی و عمدهی آنها دربارهی سینمای ایران و سهراب شهیدثالث بود. به کمک دوستم، جیپیتی، چندتایی از پستها را خواندم. به نظرم آمد باتوجهبه آن سه جلد کتاب قطور نویسندهی آن حرفهایی تازه دربارهی سهراب شهیدثالث داشته باشد. پیام اول را به فارسی دادم و جواب آمد که گفتوگو به زبان فارسی برایش دشوار است و ترجیح میدهد که گفتوگو به زبان آلمانی یا انگلیسی باشد. امکان گفتوگو به زبان آلمانی باتوجهبه زمان باقیمانده تا انتشار این شماره برای ما ممکن نبود. سؤالها را به فارسی نوشتم و به انگلیسی ترجمه کردیم و فرستادم. بهرنگ صمصامی به انگلیسی سؤالها را جواب داد و در نهایت گفتوگو را حسام امامی به فارسی برگرداند. متن فارسی را هم صمصامی به کمک پدر و مادرش خواندند و کار رسید به اینجا.

بهرنگ صمصامی متولد ۱۹۸۱ در ارومیه است. پنج‌ساله بود که به همراه پدر و مادرش در ۱۹۸۶ به آلمان غربی مهاجرت می‌کنند. تحصیلات دانشگاهی‌اش را در دانشگاه آزاد برلین در رشته‌ی ادبیات مدرن آلمانی و تاریخ می‌گذراند. سال ۲۰۱۰ رساله‌ی دکتری خود را با عنوان «اسطوره‌زدایی از شرق: شرق در آثار هرمان هسه، آرمین ت. وگنر و آنه‌ماری شوارتسنباخ» ارائه می‌کند. او در سال‌های ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۵ ویراستار مشترک مجموعه‌ی دوجلدیِ پروژه‌ی پرخطر: مدرنیته و چگونگی مواجهه با آن بوده و درباره‌ی نویسنده‌ی شرق‌شناس آلمانی‌زبان، اسد بی (با نام مستعار لئو آ. نوسیمباوم)، مقالاتی منتشر کرده است. در ادامه او در ۲۰۲۳ کتاب سه‌جلدی تعطیلات طولانی سهراب شهیدثالث: رویکردهایی به زندگی و آثار را منتشر کرد. صمصامی در ۲۰۲۴  به همراه دانیل اسدی فائزی (فیلم‌ساز) بزرگداشتی برای سهراب شهیدثالث در جشنواره‌ی فیلم مونیخ کیوریت کردند. فرهنگ مهاجرت، ادبیات تبعید، جهان میان‌فرهنگی و سینمای ایران عمده‌ی علایق صمصامی در فعالیت‌های فرهنگی و نوشتاری‌اش بوده است.

***

شاید سؤالی که برای بسیاری از علاقهمندان سینما در ایران پیش می‌‌آید این است که جایگاه سهراب شهیدثالث در سینمای آلمان کجاست. آیا سهراب شهیدثالث سینماگری مهاجر فراموششده به حساب میآید که در این سالهای اخیر نام او دوباره به میان آمده است؟ اصلاً میتوان گفت که نام او دوباره در جامعهی سینمایی آلمان به میان آمده است یا چون بعد از چند نمایش اخیر فیلمهای شهیدثالث در ایران، و پرداختن نشریات به او و انتشار کتاب، نام شهیدثالث بار دیگر در جامعهی سینمایی ایران پررنگ شده، این تصور پیش آمده که نام او در سینمای آلمان هم در میان آمده است؟

برای من، سهراب شهیدثالث «ناشناخته‌ی بزرگ سینمای نوین آلمان» است. نام او برای اکثر مخاطبان در آلمان ناآشناست. بین کارشناسان و علاقه‌مندان سینما که به سینمای مؤلف آلمان علاقه دارند، نام او نماد فیلم‌های پیچیده، به لحاظ اجتماعی انتقادی و تلخ است. حالا تمایلی برای پرداختن به فیلم‌های او پیدا شده است. فیلم‌هایی را که او در آلمان ساخته ترمیم و دیجیتالیزه می‌کنند و در بزرگداشت‌ها و برنامه‌های مرور آثار از آنها تقدیر می‌کنند.

بحث‌ها و اکران‌های فیلم‌هایش در ایران نقش چندانی در این قضیه ندارند. در حدود ده سال گذشته، گرداننده‌ها و پژوهشگران فیلم و فرهنگ آلمانی و مهاجر علاقه‌ی روزافزونی به «حواشی» تاریخ فیلم و تلویزیون آلمان نشان داده‌اند که به این معناست که کارگردانان و فیلم‌نامه‌نویسان فراموش‌شده یا برای اولین بار کشف می‌شوند. همین ماجرا درباره‌ی فیلم‌سازان خارجی هم صدق می‌کند.

بهرنگ صمصامی

آیا فرد خاصی را میتوان کاشف سهراب شهیدثالث در جشنوارهی برلین در نظر گرفت؟ چه میشود که جشنوارهی برلین در ۱۹۷۴ به فرصتی برای جهانیشدن سهراب شهیدثالث تبدیل میشود؟ علاوهبر این شهیدثالث مستندی دارد دربارهی لوته آیزنر. آیا خانم آیزنر – در مقام نویسنده، کارشناس و آرشیویست سینمایی- در زندگی سینمایی شهیدثالث در اروپا نقش داشته است؟

کسی را داریم که بدون او شهیدثالث را در ۱۹۷۴ به برلین غربی دعوت نمی‌کردند: آمبروس آیخنبرگر؛ روزنامه‌نگار سوئیسی و کشیش کاتولیک، پدر روحانی فرقه‌ی دومینیکن. آیخنبرگر از ۱۹۷۲ رئیس دفتر فیلم کاتولیک در زوریخ بود. در جشنواره‌های فیلم سراسر جهان شرکت می‌کرد و درباره‌شان مطالبی می‌نوشت. در نوامبر ۱۹۷۳ به تهران، محل برگزاری دومین جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم، رفت و گزارشی از جشنواره نوشت که در آن فیلم اول شهیدثالث، یک اتفاق ساده را ستود. آیخنبرگر به برگزارکنندگان «فوروم بین‌المللی سینمای نوین» که چند سالی بود در کنار برلیناله برگزار می‌شد توصیه کرد شهیدثالث و فیلم نخستش را دعوت کنند. دعوتش که کردند متوجه شدند که برلیناله فیلم طبیعت بی‌جان را برای رقابت در جشنواره دعوت کرده است. بنابراین شهیدثالث اولین کارگردان تاریخ برلیناله شد که دو فیلمش در یک سال در این شهر به نمایش درآمد.

تصویرسازی عمیقاً انسانی و احترام‌آمیز فیلم‌های شهیدثالث هیئت داوران را متقاعد کرد. فکر می‌کنم حتی روزنامه‌نگاران هم از دیدن یک سبک سینمایی آشنا با شات‌های طولانی و آرام و دیالوگ‌های تک‌وتوک، مثل فیلم‌های روبر برسون و ارمانو اولمی، در کار کارگردانی ایرانی شگفت‌زده شده بودند. اما دقیقاً همین نقطه‌قوت شهیدثالث بود: او فیلم‌های نئورئالیسم ایتالیایی، موج نو فرانسه و جنبش‌های مشابه دیگر، مثلاً از اروپای شرقی، را در اروپا مطالعه کرده بود. پس‌از بازگشت به ایران، برای ادامه‌ی کارآموزی خودش و خلق زبانی سینمایی که مناسبش باشد از کارش در مقام مستندساز در وزارت فرهنگ بهره برد. این زبان از تجربیات شخصی او، مطالعه‌ی آثار نویسندگان مدرن ایران و غرب و در نهایت برداشتش از آثار کارگردانان مهم اروپایی مثل لوئیس بونوئل، روبر برسون، فرانسوا تروفو و ژان‌پیر ملویل و همین‌طور کارگردانان ایرانی مانند ابراهیم گلستان، فروغ فرخزاد و هژیر داریوش تغذیه می‌کند. به گفته‌ی شهیدثالث، لوته اچ. آیزنر هم ۱۹۷۴ در برلین غربی بود و تحت تأثیر فیلم‌های او قرار گرفت. چنان‌که می‌گوید شخص خودش را هم به او معرفی کردند. پنج سال بعد، آیزنر پذیرفت که شخصیت اصلی فیلم مستندی درباره‌ی خودش باشد. دلیل موافقت آیزنر این بود که استعداد شهیدثالث متقاعدش کرده بود. در ۱۹۸۰ و در هشتادوچهارسالگی، از پاریس به برمن سفر کرد تا آخرین تابستان گرابه را ببیند و از دیدن فیلم هیجان‌زده شد. شهیدثالث فیلمی را به او تقدیم کرد چون روزنامه‌نگار مهم سینما، نویسنده و کارشناس سینمای اکسپرسیونیست آلمان بود. تعطیلات طولانی لوته آیزنر هم ابراز تشکر شهیدثالث از او بود که در ۱۹۷۹، که دو سال نتوانسته بود فیلم بسازد، با آشنایانش در پاریس به او کمک کرد و با تعهدش به فیلم، امکان کار دوباره‌ی او را در آلمان فراهم کرد. ثالثاً، موقع تماشای فیلم، شباهت‌هایشان چشمگیر است: آیزنر به‌دلیل اصالت یهودی و دیدگاه‌های سیاسی‌اش مجبور به فرار از آلمان نازی شد. شهیدثالث هم مهاجر بود. هر دو هم موفق شده بودند در کشوری خارجی برای خود حرفه‌ای دست‌وپا کنند.

عمدهی تهیهکنندگان فیلمهای شهیدثالث در آلمان شبکههای رادیویی و تلویزیونی بودهاند. آیا این مسئله برای دیگر فیلمسازان آلمانی هم وجود داشته؟ یعنی عمدهی سرمایهی تولید فیلم در آلمان دههی هفتاد و هشتاد میلادی از سوی شبکههای تلویزیونی و رادیویی انجام میشده است. آیا به همین دلیل نمایش سینمایی فیلمهای سهراب شهیدثالث در سالنهای سینما در آلمان محدود میشود و در ادامه حضور او در جشنواره‌‌های سینمایی هم کمرنگ میشود؟

رادیو و تلویزیون‌های دولتی «جمهوری فدرال» پس از جنگ جهانی دوم نقش برجسته‌ای در تاریخ سینمای آلمان غربی ایفا کردند. در دهه‌ی ۱۹۶۰، دبیران تلویزیون به واسطه‌های مهم فیلم‌سازان، فیلم‌نامه‌نویسان و شرکت‌های خصوصی تبدیل شدند. اینها عمدتاً روشن‌فکران چپ‌گرا بودند که فیلم‌ها و مستندهای از نظر سیاسی و اجتماعی انتقادی می‌ساختند. این ماجرا در دهه‌ی ۱۹۷۰ و نیز در دهه‌ی ۱۹۸۰ صادق بود. راینر ورنر فاسبندر، موفق‌ترین کارگردان سینمای نوین آلمان، مثل دیگران شرکت سینمایی خودش را داشت و با ایستگاه‌های تلویزیونی و سایر تهیه‌کنندگان همکاری می‌کرد.

بنابراین مورد شهیدثالث از جهاتی معمولی اما استثنا هم بود. مجوز اقامتش، که اول کوتاه‌مدت بود و بعداً دائمی شد، این امکان را به او می‌داد که در مقام فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان فیلم کار کند ولی حق نداشت تهیه‌کننده باشد؛ و این علت وابستگی او به تهیه‌کنندگان دیگر بود. خیلی از فیلم‌هایش به تهیه‌کنندگی مشترک رادیو و تلویزیون‌های دولتی و شرکت‌های سینمایی خصوصی است. دو اثر کاملاً تلویزیونی دارد: آخرین تابستان گرابه و فرزندخوانده‌ی ویرانگر.

در ضمن، ظهور تلویزیون خصوصی در جمهوری فدرال آلمان، از ۱۹۸۴ به بعد، روزبه‌روز تحقق پروژه‌های شهیدثالث با کمک تلویزیون را دشوارتر می‌کرد. این قضیه سه دلیل اصلی داشت: الف) سبک پروژه‌ها؛ شات‌های آرام و طولانی و استفاده‌ی اکثراً تک‌وتوک از دیالوگ، ب) مضامین «سخت» که بیشتر بر افراد حاشیه‌ای تمرکز دارند، و ج) نگرش سازش‌ناپذیر شهیدثالث به کار هنری‌اش.

بهطور کلی فیلمساز مهاجر آسیایی دیگری در آن سالها در آلمان حضور داشته است یا از این لحاظ هم شهیدثالث استثنا به حساب میآید؟

فیلم‌سازان آسیایی دیگری هم در «جمهوری فدرال» زندگی می‌کردند. فقط دو نفر را که از ایران آمده بودند و در برلین غربی زندگی و کار می‌کردند نام می‌برم: مهرانگیز منتظمی سال ۱۹۷۲ تحصیلات سینمایی خود را در آکادمی فیلم و تلویزیون آلمان در برلین تکمیل کرد و در بیست سال بعد از فارغ‌التحصیلی، او و همسرش، رضا دبویی، مستندهایی درباره‌ی زندگی «کارگران مهمان»، بیشتر افراد اصالتاً ترک، درباره‌ی رابطه بین مرد و زن در یک کشور خارجی، و درباره‌ی وضعیت دشوار فرزندهای اینها ساختند.

از این منظر، سهراب شهیدثالث در «جمهوری فدرال آلمان» آن سال‌ها استثنا نبود. ولی او تنها فیلم‌ساز خارجی بود که در حدود بیست سال بیش از ده فیلم بلند و مستند به زبان آلمانی ساخت، در خیلی از جشنواره‌ها در اروپا، امریکای شمالی و ایران شرکت کرد و جوایز داخلی و بین‌المللی گرفت. سال ۱۹۸۴، شهیدثالث عضو آکادمی هنرهای برلین غربی هم شد. با اینکه مهاجر بود، فرصت‌هایش را غنیمت شمرد. با شور و حرارت برای پروژه‌هایش جنگید و توانست فیلم‌های بلند و جاه‌طلبانه‌اش را به‌رغم مقاومت‌ها پیش ببرد.

چنانکه از چند متن سخنرانی و البته مصاحبهای با سهراب شهیدثالث در آمریکا برمی‌‌آید او اشاره‌‌هایی به پذیرفتهنشدنش در جایگاه هنرمندی مهاجر دارد. برای مثال در گفتوگو با مهدی سررشتهداری اشاره میکند که ویم وندرس وقتی او را میدیده با زبان انگلیسی با او صحبت میکرده. آیا میتوان گفت که تجربههای او در سینمای آلمان، بهدلیل مهاجر بودن، جدی گرفته نمیشد یا بهسادگی از کنار آن می‌‌گذشتند؟

سال ۱۹۷۵، شهیدثالث نتوانست دعوت به عضویت هیئت نمایندگی آلمان در جشنواره‌ی فیلم لندن برای نمایش در غربت را  بپذیرد چون وضعیت حقوقی‌اش در جایگاه فردی خارجی -که صرفاً تحمل می‌‌شد- بازگشت او به «جمهوری فدرال آلمان» را دشوار می‌کرد. آن موقع در‌غربت را هم نمی‌شد برای جایزه‌ی فیلم آلمان ارسال کرد چون معیارهای خاص فیلمِ آلمانی محسوب‌شدن را برآورده نمی‌کرد. از این منظر، شهیدثالث با مشکلاتی حقوقی روبه‌رو بود که مانع دیده‌شدن و در نهایت موفقیتش در مقام فیلم‌سازی در آلمان غربی می‌شد.

با همه‌ی اینها، دو سال بعد، موفق شد با سایر فیلم‌سازان آلمان غربی به نیویورک سفر کند. جشنواره‌ای برلینی آنجا برگزار شد و در غربت بخشی از برنامه بود. در ۱۹۷۹، شهیدثالث دوباره به ایالات متحده برگشت. او، به دعوت مؤسسه‌ی گوته، چندین فیلم را که در آلمان ساخته بود نمایش داد. از سر اتفاق، هم‌زمان شد با اولین اکران تعطیلات طولانی لوته آیزنر در لس‌آنجلس.

شهیدثالث رابطه‌ی دوستانه‌ای با همکاران آلمانی‌اش هربرت آخترن‌بوش و ابرهارد فخنر داشت. ورنر هرتزوگ او را به بازیگر ایتالیایی، جیان ماریا ولونته، وصل کرد. شهیدثالث مورد احترام بود ولی آن‌طور که یکی از همکاران سابق آلمانی‌اش به من می‌گفت برای اکثر همکاران آلمانی ارزیابی و دسته‌بندی شهیدثالث دشوار بود. خود شهیدثالث در پایان اقامتش شکایت داشت که در آلمان او را آن‌طور که می‌خواسته نفهمیده‌اند. در واقع، او پس از رزها برای آفریقا دیگر نتوانست پروژه‌ای را به انجام برساند. زمانه با اتحاد مجدد آلمان دوباره عوض شده بود. مردم فیلم‌های سرگرم‌کننده می‌خواستند. وضع سلامتی شهیدثالث هم بد بود که کار را برای رادیو و تلویزیون‌ها و شرکت‌های سینمایی سخت‌تر می‌کرد. بااین‌حال، در ۱۹۹۲ برای رزها برای آفریقا جایزه‌ی «تل‌استار» را دریافت کرد و سال ۱۹۹۴، بنیاد نویسندگان فرانکفورت از او با «جایزه‌ی بزرگ» خود، که شامل مبلغی پول هم بود، تقدیر کرد.

در بعضی از آثار شهیدثالث ما با نگاه منتقد به جامعه‌ی آلمانی روبه‌رو هستیم. برای مثال در فیلم گیرنده‌ ناشناس رفتار جامعه‌ی آلمانی با مهاجران ترک با رفتار جامعه‌ی آلمانی با یهودیان در دهه‌‌ی سی میلادی مقایسه می‌شود. فیلم‌ساز شعار‌های ضد مهاجران در آلمان دهه‌ی هشتاد را روی دیوار‌های شهر ثبت می‌کند. یا در فیلم هانس، نوجوانی از آلمان ما با زمینه‌های حمایت مردمی از دولت حزب نازی آلمان در جنگ جهانی دوم روبه‌رو می‌شویم. این درست که کشور میزبان به هنرمند مهاجر و منتقد فرصت بیانگری داده و برای مثال فیلمی مثل گیرنده ناشناس از شبکه‌ی زددی‌اف پخش شده است، اما آیا این منتقدبودن‌ها باعث نمی‌شود که درنهایت شمایل فیلم‌ساز مهاجر غرغرو و پرتوقع از سهراب شهیدثالث در جامعه‌ی سینمایی آلمان شکل بگیرد؟

در هر دو فیلم، شهیدثالث تداوم تفکر ناسیونال سوسیالیسم در ذهنیت مردم پس از جنگ جهانی دوم را مورد انتقاد قرار می‌دهد. به این انتقاد داشت که مردم به بازسازی و موفقیت مالی هجوم برده بودند، روی مصرف و فراموشی تاریخی تمرکز داشت و اجازه‌ی بازنگری سال‌های ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵ را نمی‌دادند. بااین‌حال، شهیدثالث تنها کارگردان آن دوران نبود که گذشته‌ی حل‌نشده‌ی آلمان را مورد توجه قرار می‌داد. فاسبندر ازدواج ماریا براون را ساخت، شلوندورف طبل حلبی را، و [پتِر] لیلینتال دیوید را.

ولی سال ۱۹۸۲ را باید نقطه‌عطف دانست. فاسبندر- پرکارترین، شناخته‌شده‌ترین و موفق‌ترین فیلم‌ساز و مدافع سینمای نوین آلمان- درگذشت. علاوه‌بر این، هلموت کوهل صدراعظم جدید آلمان شد. دولت او سیاست را در دو حوزه تغییر داد: تلاش کرد بحران اقتصادی و شمار فزاینده‌ی بیکاران را با «قانون مساعدت بازگشت» رفع کند. خارجی‌های بیکار باید با مشوق‌های مالی تشویق می‌شدند تا به کشورهای سابق خود برگردند. دولت کوهل با «قانون ترویج فیلم» که سال ۱۹۸۴ اصلاح شد سوبسید پروژه‌های سینمایی انتقادی و آوانگارد را کم کرد. این اقدام ادامه‌ی کار فیلم‌سازان مؤلف را دشوار کرد، چون دیگر باید بیشترِ بودجه‌ی فیلم را خودشان دست‌وپا می‌کردند. شهیدثالث از این تحولات ناخرسند بود. به‌مناسبت نخستین نمایش تلویزیونی گیرنده ناشناس، کانال زددی‌اف را به‌روال مألوف در بروشور خود تبلیغ نکرد. فیلم سال ۱۹۸۳ نمایش داده شد که شش سال بعد تکرار شد. خود شهیدثالث مثل معمار ترک شخصیت اصلی فیلم در ۱۹۸۴ آلمان غربی را ترک کرد و به چکسلواکی نقل مکان کرد. امیدوار بود آنجا پروژه‌های جدیدی را به انجام برساند، اما دلیل دیگرش این بود که خیلی از شرکایش در آلمان را از خودش رانده بود.

نکته‌ی دیگری که در سینمای دوران آلمان شهیدثالث به نظر می‌آید تسلط او بر فرهنگ کشور میزبان است. ساختن فیلمی درباره‌ی شخصیتی مثل کریستیان دیتریش گرابه در فیلم آخرین تابستان گرابه نیاز به تسلط و شناخت فرهنگی دارد. درحالی‌که این فیلم از بهترین فیلم‌های کارنامه‌ی شهیدثالث هم به حساب می‌آید. باز باید در نظر داشت که گرابه هم نویسنده‌ای به شهرت شیلر یا گوته نیست؛ یعنی شناخت او نیاز به دقت و ریز‌بینی و دانش تاریخی داشته. البته می‌دانیم شهیدثالث بعد از اتمام دبیرستان در ایران برای تحصیلات دانشگاهی راهی اتریش می‌شود اما در نهایت او چگونه می‌تواند این‌چنین بر فرهنگ کشور میزبان مسلط شود؟

شهیدثالث آلمانی را در وین آموخت و طبق گفته‌ی خودش، آنتوان چخوف را آنجا در ۱۹۶۴ کشف کرد. او نگاه دقیق، «سرد» و نافذ چخوف به مردم و مکانیسم‌های پشت کارکرد جامعه را برای خود اختیار کرد و در فیلم‌هایش از آن استفاده کرد. از این منظر، وقتی شهیدثالث در ۱۹۷۴ در برلین غربی به تبعید رفت، پیشاپیش ناظری «ماهر» و منفصل از کشور میزبانش بود. آخرین تابستان گرابه اولین فیلم شهیدثالث است که فیلم‌نامه‌اش را خودش ننوشته، بلکه توماس والنتینِ رمان‌نویس و فیلم‌نامه‌نویس نوشته که رمانی با همین عنوان در ۱۹۸۰ منتشر کرده است. شهیدثالث در آخرین تابستان گرابه روی چیزی تمرکز کرد که به ‌نظرش مهم می‌آمد: هنرمندی که قواعد جامعه‌ی بورژوازی را رد می‌کند اما هم‌زمان توجه و تحسینش را طلب می‌کند. گرابه… درامی تاریخی با لباس‌های آن دوره است ولی تم خیلی مدرنی دارد: هنرمند چگونه می‌تواند در نسبت با جامعه‌ی اطراف خود زندگی و کار کند؟ به نظر می‌رسد شاعر فیلم آن خودِ دیگر شهیدثالث باشد. حالا که فیلم را می‌بینیم انگار مرگ آهسته‌ی گرابه به‌نوعی پیش‌بینی شهیدثالث از سرانجام خودش است.

فیلم رزها برای آفریقا آخرین فیلم شهیدثالث، از بهترین‌های کارنامه‌ی او به حساب می‌آید. اما بعد از این فیلم شهیدثالث تصمیم می‌گیرد به امریکا مهاجرت کند. برخی می‌گویند در این زمان به‌دلیل شرایط جهانی، سقوط اتحاد جماهیر شوروی و فروپاشی دیوار برلین شرایط فرهنگی در آلمان تغییر کرده بود و او دیگر نمی‌توانست برای فیلم‌هایش تهیه‌ کننده پیدا کند. از طرفی هم می‌گویند که شهیدثالث همان کاری را کرد که دیگر فیلم‌سازان موج نو سینمای آلمان انجام دادند؛ وندرس، هرتزوگ و شلندروف به شکل‌های متفاوت فیلم‌سازی در خارج از آلمان را تجربه کردند. به نظر شما چرا شهیدثالث تصمیم به ترک آلمان گرفت؟ آیا دیگر شرایط فیلم‌سازی در آلمان برای او فراهم نبود؟

شهیدثالث بعد از رزها برای آفریقا چهار سال دیگر در آلمان زندگی کرد. طرح‌های تفصیلی و فیلم‌نامه‌های زیادی نوشت. اما در نهایت، فیلم دیگری ساخته نشد. علتش تغییرات آلمان بود اما دلیل دیگر وضعیت بد سلامتی شهیدثالث بود. ممکن است دلیلش فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و افول وطن سیاسی و ایدئولوژیک او هم بوده باشد. شاید سازگاری با رابطه‌ی پرافت‌وخیزش با دخترش، که در دهه‌ی ۱۹۸۰ در «جمهوری فدرال آلمان» به دنیا آمد، هم از عهده‌اش خارج بوده. شهیدثالث آن زمان ناخشنود، ناراضی و خسته به نظر می‌رسید. فهمید که دیگر نمی‌تواند پروژه‌هایش را دست بگیرد. نبود سفارش‌، نگرانی‌های مالی و بیماری او را اول به کانادا و بعد به ایالات متحده برد تا ببیند می‌تواند آنجا پروژه‌های جدید را به سرانجام برساند.

معدود حضورهای اجتماعی شهیدثالث در آمریکا در جامعهی ایرانیان مهاجر رقم خورده است. یعنی با رسانه‌‌های ایرانیان مهاجر گفتوگو کرده یا بزرگداشت کوچک دانشگاهی را جامعهی ایرانیان برگزار میکنند. به نظرتان شهیدثالث از همان ابتدا در نظر داشته که با کمک جامعهی ایرانیان امریکا فیلمسازی کند یا ناکامیهایش در فیلمساختن در آمریکا او را به سمت جامعهی ایرانیان امریکا سوق داد؟

شهیدثالث در آمریکا فیلم‌نامه‌های جدیدی نوشت. با آخرین تهیه‌کننده‌ی آلمانی‌اش، مانفرد کوریتوفسکی، هنوز در تماس بود و با تهیه‌کنندگان ایرانی حاضر در کالیفرنیا هم تماس گرفت. در یک تاک‌شو فارسی، از برنامه‌هایش و ایده‌ی همکاری با دنزل واشینگتن حرف زد. احتمالاً اینکه سخت بیمار بود و نمی‌توانست پول خودش را سرمایه‌‌ی کار کند، عامل اصلی ناکامی‌اش در پیشبرد پروژه‌هایش در ایالات متحده بود.

هر دو فیلم شهیدثالث در ایران رئالیسم متفاوتی داشتند. برخی معتقدند به‌دلیل همین رئالیسم متفاوت بود که مورد توجه جشنواره‌ی برلین قرار گرفتند؛ رئالیسمی مبتنی بر زندگی روزمره که متفاوت با رئالیسم داستان‌پرداز سینمای ایتالیا بعد از سال‌های جنگ است. نشانه‌هایی از این رویکرد به امر واقعی و زندگی جاری را در چند نمونه‌ی دیگر هم در همان دهه‌‌ی هفتاد میلادی می‌توانیم ببینیم. مثلاً فیلم آشیانه‌ی خانوادگی به کارگردانی بلا تار یا حتی رویکرد شانتال آکرمن در ثبت ملال زندگی روزمره. هرچند این نام‌ها سینمایی متفاوت از هم دارند، شباهت‌هایی در بازنمایی واقعیت در کارهایشان دیده می‌شود. به نظر شما سهراب شهیدثالث را می‌توان یکی از چند فیلم‌ساز شاخصی دانست که در دهه‌ی هفتاد میلادی رویکردی متفاوت به رئالیسم و واقع‌نمایی داشتند؟

«چیزی که خیلی برای من جالب است سبک نوشتاری چخوف است. سعی می‌کنم به همان روشی که او می‌نوشت فیلم بسازم.» شهیدثالث این را در ۱۹۷۴ به اولریش گرگور گفته؛ کسی که یک اتفاق ساده را به برلین غربی دعوت کرده بود و برای کاتالوگ فوروم با کارگردان مصاحبه می‌کرد. چخوف یک روی سکه است. روی دیگر سکه فیلم‌های کارگردانانی مانند روبر برسون و ارمانو اولمی است که معلم‌های سینمایی شهیدثالث بودند ولی او از آنها یا کم حرف زده یا اصلاً حرف نزده است. تسلط او در این است که حتی در نخستین فیلم بلندش، یک اتفاق ساده، زبانی سینمایی پیدا کرد که در آن محتوا و فرم کاملاً با هم ترکیب می‌شد. شات‌های طولانی و آرام و دیالوگ‌های تک‌وتوک تقریباً در همه‌ی فیلم‌هایش به بیننده اجازه می‌دهد به‌آرامی با منظومه‌‌ی شخصیت‌ها و مشکلاتشان آشنا شود و به آنها و شرایطشان احساس پیدا کند. فیلم‌های شهیدثالث روان‌شناسیِ اجتماعیِ جامعه‌ای است که در آن زندگی و کار می‌کرد، اما چه وقایعشان در ایران اتفاق بیفتد چه در آلمان، بر تنهایی انسان مدرن تمرکز دارد. با این کار، او تجربیات اغلب دردناک خودش در خانواده و روابطش با دیگران، به‌ویژه زنان، را وارد اثر می‌کرد. درعین‌حال، کار همکارانش در ایران و خارج و همین‌طور نویسندگان را دنبال می‌کرد و از آنها الهام می‌گرفت. از این منظر، شهیدثالث کارگردان زمانه‌ی خودش بود.

آیا شما در پژوهشتان درباره‌ی سهراب شهیدثالث به روایتی مشخص از زندگی سیاسی او دست پیدا کردید؟ آیا سهراب شهیدثالث تنها فیلم‌سازی چپ‌گرا بود یا در حزب توده‌ی ایران عضویت رسمی داشت؟ گفته‌اند که پرویز ثابتی، از معاونان ساواک، در یک سخنرانی بعد از موفقیت فیلم شهیدثالث در برلین گفته است که ما می‌دانیم که شهیدثالث به کجا وصل است. در این سال‌ها گفته‌اند که ارتباط او با حزب توده یا احزاب کمونیست جهان بیش از همراهی و هواداری بوده. مثلاً اشاره می‌شود به حضور او در کشور چکسلواکی یا ردپای او در افغانستان در دوران زمامداری کمونیست‌ها در این کشور که به ساخته‌شدن فیلمی به نام نامه‌ای از کابل ختم می‌شود. یافته‌های شما چه می‌گوید؟

پس از مرگ شهیدثالث در ژوئیه‌ی ۱۹۹۸، سوگ‌نامه‌هایش از سراسر جهان می‌رسید. حزب توده هم مقالاتی درباره‌اش منتشر کرد، مثلاً در روزنامه‌ی نامه‌ی مردم. حزب با این کارش عضویت این کارگردان را علنی کرد؛ چیزی را که شهیدثالث در طول عمرش مخفی نگه داشته بود. کاملاً احتمال دارد که حزب می‌خواسته، با اعلام عضویت شهیدثالث، او و آثار سینمایی‌اش را به نام خود تمام کند و هم‌زمان نگذارد دیگران از این کارگردان برای اهداف خود بهره‌برداری کنند.

کتاب سه‌جلدی تعطیلات طولانی سهراب شهیدثالث: رویکردهایی به زندگی و آثار – ۲۰۲۳

سهراب شهیدثالث درباره‌ی فیلم نامه‌ای از کابل گفته است که فیلم را در افغانستان ساخته و در کشور‌های بلوک شرق به نمایش درآمده است. آیا تهیه‌کننده‌ی این فیلم مشخص است و آیا نام سهراب شهید‌ثالث در مقام کارگردان در تیتراژ آمده است؟

شهیدثالث در اصل می‌خواست فیلمی درباره‌ی ایرانی‌هایی بسازد که پس از انقلاب ۱۳۵۷ به افغانستان گریختند. آن طرح شکست خورد. شهیدثالث نامه‌ای از کابل را برای تلویزیون اسلواک براتیسلاوا ساخت. تلویزیون کابل از پروژه حمایت کرد. فیلم سال ۱۹۸۷ تکمیل شد ولی مأموران سانسور براتیسلاوا فیلم را قبول نکردند و ده دقیقه از فیلم را زدند. شهیدثالث اینجا نام خودش را از کار بیرون کشید و نامه‌ای از کابل سر از بایگانی درآورد. من خبر از هیچ اکرانی در کشورهای بلوک شرق ندارم. نسخه‌ی اصلی فیلم اوایل ۲۰۱۷ برای اولین بار اکران شد؛ به‌مناسبت مرور آثار شهیدثالث در مونیخ.

کمی از تجربهی خودتان بگویید. در کل از چه زمانی نگاه و حواستان متوجه سینمای سهراب شهیدثالث شد. نوشتن این کتاب سهجلدی دربارهی سینمای سهراب شهیدثالث چقدر زمان برد؟ کمی از چالشهای این کار بگویید. چالش برانگیزترین بخش کار کجا بود؟

من از دهه‌ی ۱۹۸۰ به‌لطف پخش‌های تلویزیونی آلمان توانسته‌ام سینمای ایران را دنبال کنم. دانشجو بودم که پوستر در غربت را دیدم. فیلم در قسمتی از سومین دوسالانه‌ی هنرهای معاصر برلین نمایش داده می‌شد. تقریباً ده سال بعد، درباره‌ی فیلم‌سازان ایرانی که قبل از انقلاب به برلین غربی آمده بودند تحقیق کردم. تضاد حول شهیدثالث فاحش بود: در ایران، برای دو فیلم بلندش معروف و مورد احترام بود. در آلمان، که فیلم‌های به‌مراتب بیشتری ساخته بود، فقط حرفه‌ای‌ها او را به هم‌پیاله‌هایشان پیشنهاد می‌کردند؛ فیلم‌هایش هم نایاب بود چون فیلم‌های تلویزیونی بودند و در بایگانی‌ها نگهداری می‌شدند.

دوست داشتم اطلاعات بیشتری کسب کنم و با تهیه‌کننده‌ها و بازیگرها، شرکا و دوستان، ایجنت‌های پخش و آهنگ‌سازهای فیلم‌های شهیدثالث مصاحبه‌هایی انجام دادم. در آرشیوهای داخل و خارج جست‌وجو کردم. اکثر آدم‌ها و نهادها تمایل به کمک داشتند. بخشی از تحقیقات در طول همه‌گیری کرونا انجام شد ولی کار پس از شش سال تمام شد. نتیجه‌اش سه جلد کتاب شد: یک زندگی‌نامه، تحلیلی از فیلم‌های بلندش، مجموعه‌ای از مصاحبه‌ها درباره‌ی شهیدثالث، و مجموعه‌ای از نامه‌ها، مقالات، طرح‌ها و فیلم‌نامه‌هایش.

سه‌گانه‌ی من درباره‌ی زندگی و کار شهیدثالث از آنجا شکل گرفت که هیچ تک‌نوشته‌ی آکادمیکی درباره‌ی این هنرمند به‌ زبان آلمانی نداریم. درباره‌ی فیلم‌سازهای نسل او -مثل راینر ورنر فاسبندر، ویم وندرس، ورنر هرتزوگ و فولکر شلوندورف- این‌طور نیست. مجموعه نوشتارهایی دارند. تنها نوشته‌ی مهم درباره‌ی شهیدثالث به ‌زبان آلمانی، که جدا از نقدها و پرتره‌ها از ابتدا به آن دسترسی داشتم، کتاب نحیفی بود که پس از مرگ شهیدثالث منتشر شده بود. هدف کتاب‌های من این بود و هست که شهیدثالث را دوباره در «جمهوری فدرال آلمان» مرئی کنم، او را بخشی از تاریخ فیلم و تلویزیون آلمان نشان دهم و پایه‌ای برای تحقیقات بیشتر فراهم کنم.

سهراب شهیدثالث در آلمان هم همکاران ایرانی داشته است. در چند فیلم رامین مولایی او را همراهی کرده است. ایشان هم گویا در ۲۰۰۹ فوت کردهاند. چنانکه از اطلاعات ثبتشده در آیامدیبی برمیآید، غیر از فیلمی در سال ۲۰۰۰ به کارگردانی داریوش شکوف، تنها تجربههای ثبتشده از رامین مولایی همین تجربههایش با سهراب شهیدثالث بوده است که تعدادی از آنها تجربههای درخشانی به حساب میآیند. آیا شما در جریان تحقیقاتتان به جزئیات بیشتری از همکاری این دو دست پیدا نکردید؟

رامین مولایی دهه‌ی ۱۹۶۰ در لندن و برلین غربی آموزش دید. سال‌ها در سِمت فیلم‌بردار در بخش فیلم صنعتی و تبلیغاتی آلمان غربی کار کرد. فیلم‌های مستقلش مجموعاً لئو (۱۹۶۸)، رقص ترسناک (۱۹۷۵) و ز. ب. تویفلزبرگ (۱۹۹۵) نام دارند.

شهیدثالث و مولایی در برلیناله‌ی ۱۹۷۴ با هم آشنا شدند. مولایی فیلم‌بردار بیشتر فیلم‌ها بود. سال ۱۹۷۵، سِمتی در وزارت فرهنگ ایران گرفت و آنجا در سال ۱۹۷۶ یک واحد تولید فیلم تأسیس کرد. تا کمی قبل از انقلاب، هنوز مشاور فنی و هنری مرکز ملی فیلم و مدرس مؤسسه‌ی فیلم و تلویزیون تهران بود. پس از انقلاب، مولایی به برلین غربی برگشت.

شهیدثالث و مولایی هنرمندهایی با استانداردهای برتر کارشان بودند. شهیدثالث در گفت‌وگویی با حمیدرضا صدر در ۱۹۹۷ می‌گوید: «آن اوایل، رامین مولایی را فحش می‌دادم. می‌خواست فیلم‌های مرا شیک و هماهنگ با سبک هالیوودی کند. احساس می‌کرد اگر با نور بازی کند، ممکن است فیلم ما اسکار ببرد. بعداً، به درک بهتری رسیدیم.»

درخت بید پایان همکاری‌شان شد. در طول فیلم‌برداری، شهیدثالث فیلم‌بردارش را عوض کرد. شارلوت پرینز، همسر مولایی، به من گفت بین این دو اختلاف‌نظرهایی بوده. من از مصاحبه با دیگران متوجه شدم که مولایی از این پایان همکاری‌شان خیلی ناراحت شده. به‌گفته‌ی همسرش، تا روز مرگش به کار عکاسی و فیلم‌سازی و فیلم‌برداری ادامه داد.

سهراب شهیدثالث در کنار رامین مولایی (نشسته پشت دوربین) در فیلم در غربت – ۱۹۷۵

بههرحال میدانیم که سهراب شهیدثالث زندگی عاطفی پرتلاطمی داشت. زندگی خانوادگیاش در ایران به نتیجهای نرسید. در مصاحبهای اشاره کرده است که در آلمان چندین بار تشکیل خانواده داده است. آیا در تحقیقهای شما جزئیات بیشتری از دورهی پایانی زندگی او در آمریکا مشخص شده است؟ آیا دلیل مرگ او مشخص است؟ برخی میگویند که او به سرطان مبتلا بوده. برخی گفتهاند که او سابقهی بیماری معده داشته اما همچنان در نوشیدن الکل افراط میکرده و این کارش را تعبیر به خودکشی کردهاند. در تحقیقات شما دلیل مرگ سهراب شهیدثالث چیست؟

داستان زندگی شهیدثالث را می‌شود مثل سوابق بیمار مطالعه کرد. او در وین سل گرفت. در پاریس، جراحی زخم معده داشت. تقریباً بیست سال بعد، در ۱۹۸۶، سرطان روده‌اش را تشخیص دادند. یکی از دلایل نقل مکانش به ایالات متحده‌ی آمریکا این بود که در آلمان به بن‌بست رسیده بود. اینجا از دوستان، آشنایان و ناشرش، Verlag der Autoren که از ۱۹۸۱ با او بود، کمک زیادی گرفته بود. می‌خواست در ایالات متحده از نو شروع کند اما اینجا هم وابسته به کمک بود، مثلاً از برادر بزرگ‌ترش.

امیدش به ساخت فیلم در ایالات متحده محقق نشد. سهراب شهیدثالث: دور از خانه (۱۹۹۸)، فیلم مستند مهرناز سعیدوفا، افول کارگردان در آخرین سال زندگی‌اش را نشان می‌دهد. او را بی‌پول و بیکار و مهم‌تر از همه بی‌امید و انرژی می‌بینیم. می‌گویند شهیدثالث در تنها و در آخرین آپارتمانش در شیکاگو درنتیجه‌ی خونریزی مرد و جسدش را بعداً پیدا کردند. چند روایت از مرگش داریم که من یکی‌یکی در بیوگرافی‌ام آورده‌ام. حیرت‌انگیز است که پایان شهیدثالث شبیه به شخصیت داستان راهب سیاه‌پوش نوشته‌ی آنتوان چخوف است؛ شخصیتی است که برایش مهم بود: آندری کوورین، که مبتلا به سل است، در تنهایی می‌میرد و جسدش را غرق در خون خودش پیدا می‌کنند.

سهراب شهید ثالث و بزرگ علوی – برلین شرقی – ۱۹۷۵ – عکس: آرشیو بهرنگ صمصامی

این گفت‌وگو در شماره‌ی هفتادوسوم ماهنامه‌ی شبکه آفتاب (بهمن ۱۴۰۴) منتشر شده است.

مهدی میرمحمدی

Recent Posts

بار بقا بر دوش زنانِ سوگوار

جنگ مردها را بیشتر می‌کشد، اما ترکش‌ها سهم زنان می‌شود. مثل همین جنگ چهل‌روزه که…

1 روز ago

بازگشت مدام به وطن

پرده‌ی اول: رُستن در وطن پژمان را برخلاف خیلی‌ها هرگز از نزدیکِ نزدیک ندیدم. اما…

6 ماه ago

دوستت دارم و این‌گونه ابرازش می‌کنم: با نمایش‌ها

[این مطلب در بیست‌وچهارمین مسابقه‌ی مطبوعاتی سالانه‌ی انجمن منتقدان، نویسندگان و پژوهشگران تئاتر جایزه‌ی رتبه‌ی…

6 ماه ago

یک نقطه‌ی آغاز پیدا کن

در چهار اثر داستانی‌اش همواره از تکرار گريخته‌ است؛ عطيه عطارزاده در راهنمای مردن با…

6 ماه ago

شما مردم بدی هستید

باز هم برق قطع شد. در روزهای پیگیری و نوشتن این گزارش، چندمین بار است.…

7 ماه ago

افراطی‌ها خشن‌ترند

«مردان زنان را کتک می‌زنند، چون زنان مقصرند.» 53 درصد مردان با این گزاره موافقند.…

7 ماه ago