زمان گفتوگو را دو هفته پیشتر تعیین کردیم. پنج دقیقه مانده به ساعت ده صبح چهارشنبه، بیستم خرداد ۱۴۰۵، هر دو نفر رسیدند. وقتی به استقبال سعید مدنی رفتم دم در، پشت فرمان بود و گرفتار در ترافیک. ایستادم به خیالکردن. او که سالهای زندانیبودنش از شماره بیرون است، و همین تازگیها از زندان دماوند آزاد شده، جهان را و خیابان و مردم را چطور میبیند؟ پیاده شد با یکبغل کاغذ دستنویس. محمد مالجو هم با برگههایی تایپشده آمد؛ منظم و جدولبندیشده مثل حرفزدنش. پیشاز آغاز مصاحبه حرفها کشید به زندان و توصیههایی از یک زنداندیدهی باتجربه که چطور محبس … ادامه خواندن نه یأس، نه امید و نه استیصال
برای جاسازی نوشته، این نشانی را در سایت وردپرسی خود قرار دهید.
برای جاسازی این نوشته، این کد را در سایت خود قرار دهید.