سهشنبه یکم آبان ۱۴۰۳«من غریبه هستم.» غریبهای که خندههایش لهجه ندارد اما گریههایش گاهی به رنگ صدای «امکلثوم» است و گاهی «شجریان». همانقدر که عود را شناخته از تار ایرانی سر درمیآورد و همانقدر آکاردئون سوری را شنیده. لباسهایش رنگارنگ مثل «ثوب» فلسطینی است. موهایش خرمایی سوخته و حالا در…
ادامهغم جمعی» پدیدهای است که دهههاست ذهن و جانِ روانکاوانِ فردی و اجتماعی را به خود مشغول داشته است. این مفهوم، فراتر از اندوه فردی، نگاهی عمیق و جامعهشناختی را طلب میکند. پرسشی بنیادین پیش روی ماست: آیا پس از بروز سانحه، فاجعه یا مصیبتی اجتماعی، مستقل از نیازِ فرد…
ادامهزمان گفتوگو را دو هفته پیشتر تعیین کردیم. پنج دقیقه مانده به ساعت ده صبح چهارشنبه، بیستم خرداد ۱۴۰۵، هر دو نفر رسیدند. وقتی به استقبال سعید مدنی رفتم دم در، پشت فرمان بود و گرفتار در ترافیک. ایستادم به خیالکردن. او که سالهای زندانیبودنش از شماره بیرون است، و…
ادامهکنار من مردی نشسته که مدام پای راستش را روی موزاییکها میکشد؛ چنانکه انگار میخواهد لکههای پخشوپلای سیاه این موزاییکهای قدیمی را جدا کند. معروف بودند به موزاییک آجیلی. مرد پا را میکشد. بیمارانِ منتظر، از پیشاز طلوع آفتاب، خاموش و کلافه در سالن نشستهاند و فقط صدای کشش پای…
ادامه