کنار من مردی نشسته که مدام پای راستش را روی موزاییکها میکشد؛ چنانکه انگار میخواهد لکههای پخشوپلای سیاه این موزاییکهای قدیمی را جدا کند. معروف بودند به موزاییک آجیلی.
مرد پا را میکشد. بیمارانِ منتظر، از پیشاز طلوع آفتاب، خاموش و کلافه در سالن نشستهاند و فقط صدای کشش پای بیقرار فضای منجمد را خش میاندازد. مرد گاهی چند جملهای آرام با پسری که کنار دستش نشسته حرف میزند. شاید درد دارد؛ شاید برای همین درد کارش به مرکز تصویربرداری کشیده.
منشی نامی را صدا میزند. مرد و پسر بلند میشوند. به اتاقک تعویض لباس میروند. پسر لباس یکبارمصرفِ بنفش را میپوشد و پدر با وسواس پسر را روانهی اتاق امآرآی میکند. ایستاده و چند دقیقهای است از آزارِ صدای خرت و خرتِ کشدار راحت شدهایم. در همین لحظهها خبر میرسد که ترامپ گفته اگر توافق نکنیم برای «آن کشور و متأسفانه برای مردمش روز بسیار بدی خواهد بود».
مریض بعدی پشت در ایستاده. جوان بیرون میآید، برافروخته. مینشیند روی صندلی وسط راهرو. بازوی چپ را به دست گرفته. انگشتان دست جمع شده و در اختیارش نیست. مرد میپرسد: «باز هم گرفت بابا؟» جوان با چشمهای فشرده از درد سر تکان میدهد. مرد برمیگردد به سمت ما. یکی میپرسد: «مشکلشون چیه؟»
پدر انگار منتظر همین سؤال بوده. میگوید از شب هجدهم دی اینطوری شد. از دیدرس پسر پنهان میشود و با صدای خفه حرف میزند. «شب اول تو خیابون کتکش زدن. چند نفر بودن. یه دختری هم کنارش تیر خورده و تمام. فردای اون روز تشنج کرد و سمت چپ بدنش لمس شد.»
میرود به راهرو و ما را با داستانش رها میکند. برمیگردد. میگویم انجمن روانشناسان فراخوان داده که به آسیبدیدهها داوطلبانه کمک میکنند. میگوید حتماً سراغشان میروم. میپرسم هزینههای درمان را چه کردید. صدا را پایینتر میآورد و میگوید: «خدا رو شکر خودمون تونستیم. خطرناک هم هست. اینها بچهان، بچه چه میدونه از سیاست. کسی به حرف این بچهها گوش نمیده. اما این دفعه همهچیز فرق میکنه.»
پسر بیستویکساله است. این را بعد توی فرمی که روی میز منشی است میخوانم. خانهشان در مرکز شهر است. پرینت تصویر بدن پسر آماده میشود. پرستاری که تصویر را میآورد میپرسد اسم بیمار شما چی بود؟ مرد پا را میکشد سمت پرستار و آرام در گوشش زمزمه میکند. مرد بالای سر پسر میایستد و دست میکشد به موهای پرپشت جوان. پسر عینک گردش را تمیز میکند و به چشم میگذارد و مثل بچهآهویی سر را میگذارد به تخت سینهی پدر.
پرستار عکس امآرآی را در کیسهی بزرگ سبز به دست پدر میدهد. بلند میشوند که بروند. ما همه برمیخیزیم. لبخند میزنیم به پسر. پسر لبخند میزند و جوانتر میشود. پدر برمیگردد و دست به سینه میگذارد.
دستگاه مرا میبلعد. در تونل سیاه فکر میکنم به کاورهای سیاه چهل روز پیش و به پسر. دررر…. تق، تق، تق….
***
بعدازظهر در مطب شلوغ روماتولوژیستْ منشی عصبانی است. چند بار اخطار داده انتظار بیش از چهار پنج ساعت طول میکشد. میگویم چارهای ندارم. به تأسف سر تکان میدهد. یعنی که آدم وقتنشناس و سمجی هستم. تلاش کرده بودم وقت اینترنتی بگیرم و نشده بود. تلفن کرده بودم و در دسترس نبود. دوستم که ظهر نوبت داشت تماس گرفت و خبر داد که احتمالاً تا نوروز دکتر در مطبش نباشد.
ساعتها دیر میگذرند. مردی با نسخه و کیسهای دارو میآید. میرود از سوراخ شیشهی جداکننده با منشی حرف میزند. صورت زن سرخ میشود. به من نگاه میکند که مثل مردْ گناهکار و وقتنشناسم. میگوید شما دو تا باید خیلی منتظر بشوید. میگوید مریضهای وقتی (یعنی نوبتدار) در اولویت هستند. میگوید: «لعنت به آنها که اوضاع را اینطور کردند.» مریضهای پیر و جوان میآیند و میروند. منشی اتفاقاً با احترام حرف میزند. آنقدر که من در هیچ مطب دیگری این همدلی با بیمار را ندیدهام. چند نفری کاسهی انتظارشان را بردهاند بیرون در پاگرد نشستهاند و بلند حرف میزنند. یکیشان در کار ساختوساز است. حرفشان از گرانی مواد غذایی و دارو میرسد به قیمت خانه در گیشا. آن وسط یکی میگوید فقط جان انسان ارزان است. سکوت. برمیگردند به دردهایشان و به نوبتشان. هیچکس جرأت نمیکند از خانم منشی سؤال بپرسد.
دکتر برای هر بیمار یک ربع تا بیست دقیقه وقت میگذارد. دلم میخواهد سرعتش را بیشتر کند. ساعت شش عصر. همهی بیمارها رفتهاند و من و مرد ماندهایم. ما سمجها. حالا من هم عصبانیام. دلم میخواهد به خانم دکتر بگویم که منشی ما را ساعتها در انتظار نگه داشته. میروم داخل. مدارکم را روی میز میگذارم. دکتر از درد و استرس میپرسد. میگوید این قرص را بخور. «من خودم از هجدهم و نوزدهم دیماه میخورم.» میگوید ماهواره را خاموش کرده است و دیگر به موبایلش نگاه نمیکند. میگوید از وقتی آن بچهها را دیده و رقص مادرها را… نمیتواند جمله را تمام کند و در چشمهای سبز زیتونیاش حلقهای اشک چرخ میزند. دلم میخواهد به دکتر بگویم همین امشب از تهران برو.
نسخه را مینویسد و تندتند توضیح میدهد. دستهایش میلرزد. میآیم بیرون نسخه را میدهم دست منشی. مهربان نگاهم میکند. میگوید ببخشید که این همه انتظار کشیدید. ممکن است امشب جنگ شروع بشود. میگویم هیچچیز که معلوم نیست. تلفنش زنگ میخورد. عکس دختر نوجوانی روی صفحه پیدا میشود. میگویم قرصهای بیاعصابیام را توی سامانهی آنلاین وارد کند. زنِ شش ساعت پیش نیست. صدایش را پایین میآورد. میگوید ما همه باید قرص بخوریم بعداز این. پسر نوجوان دوستش در شلوغیهای همین روزها دستگیر شده. میگوید هیچ بعید نیست حکم بگیرد. زیر یکی از قرصها خط میکشد و میگوید اگر پولش را داشتید خارجیاش را بگیرید.
میگویم امیدوارم جنگ نشود. میگوید جنگ نشود، چه میشود؟ …
پنج روز بعد در نهم اسفند جنگ شروع میشود. ده صبح یکشنبه موشک آمریکا به سمت جنوب میرود و سقف و دیوارهای مدرسهی میناب را خراب میکند. ۱۵۶ نفر کشته میشوند و ۹۶ نفر زخمی. ۱۲۰ نفر از کشتهشدهها کودکاند و ۲۶ نفر معلم. اجساد بچهها قابلشناسایی نیست و بعضی را روزهای بعد از زیر آوار بیرون میآورند. پولیور آبی و کفش ورزشی کرم، تنها اثرها از ماکان نصیری؛ کلاس اول از آوار بیرون میآید. درد بزرگ را هیچ دارویی دوا نمیکند.
قاضی ربیحاوی، نویسندهی جنوب، میپرسد: «در هر انفجار چند غنچهی در انتظار شکفتن در کاسبرگ بستهی خود زنده در گور میسوزند؟ در هر انفجار در اقیانوس چند ماهی کشته میشوند و چند ماهیِ زندهمانده زهر منتشر در آب را از نسلی به نسل دیگر منتقل میکنند؟ چه کسی میداند در هر انفجار چند درخت سیب و خرما و زیتون جیغکشان میسوزند؟ چند پروانهی جوان، که به انتظار رقص صبح بر گلها بودند، ناگهان در رختخواب نرم گلبرگ خود خاکستر میشوند و در باد منتشر؟ نه! در جنگ فقط انسان نیست که مرگ در وحشت بر او تحمیل میشود.»
