چند دقیقهای مانده به پایان این سالِ خون و موشک. سفرهی هفتسین کوچکی برپا کردهایم. باران گرفته است؛ از آنها که چند سالی میشود که در تهران نباریده. انگار که نخهای نامرئی از آسمان به زمین بستهاند. به چشم شهروندِ روزهای خشکْ باران زیباییست. برای تماشا میروم کنار پنجره. لحظهی…
ادامه
اجتماعی
زهر منتشر در اقیانوس
کنار من مردی نشسته که مدام پای راستش را روی موزاییکها میکشد؛ چنانکه انگار میخواهد لکههای پخشوپلای سیاه این موزاییکهای قدیمی را جدا کند. معروف بودند به موزاییک آجیلی. مرد پا را میکشد. بیمارانِ منتظر، از پیشاز طلوع آفتاب، خاموش و کلافه در سالن…
ادامهسروکارمان با خاک است
«با این همه پریشانی معلوم نیست که جمعیت دلهای رمیده چگونه حاصل…
بار بقا بر دوش زنانِ سوگوار
جنگ مردها را بیشتر میکشد، اما ترکشها سهم زنان میشود. مثل همین…
شما مردم بدی هستید
باز هم برق قطع شد. در روزهای پیگیری و نوشتن این گزارش،…