جنگ روسیه و اوکراین مدتهاست از میدان نبرد و حملههای پهپادی فراتر رفته و به زبان، کتابخانهها و میراث ادبی مشترک دو کشور رسیده است.
از فوریهی ۲۰۲۲ به اینسو استفاده از زبان روسی یا کنار گذاشتن آن به یکی از بحثهای داغ جامعهی اوکراین تبدیل شده و این بحث همچنان ادامه دارد. نویسندگانی که به روسی مینوشتند بارها مورد انتقاد قرار گرفتند و بسیاری از شهروندان آگاهانه به زبان اوکراینی روی آوردند. مخالفت با آموزش روسی در مدارس هم کم نبود. بااینحال، نظرسنجیهای رسمی رسانههای اوکراینی نشان میدهد بسیاری از اوکراینیها معتقدند روسیزبان بودن لزوماً به معنای همدلی با روسیه نیست. برای اوکراینیها، روسی همچنان زبان خانواده، کودکی و خاطرات شخصی است؛ زبانی که با آن بزرگ شدهاند و نمیتوانند بهسادگی، فقط به دلیل جنگ، کنارش بگذارند.
این وضعیت برای نویسندگانی همچون آندری کورکف، که بیشتر آثار ادبیشان را به روسی مینویسد، پیچیدهتر است. کورکف هنوز رمانهایش را به زبان مادریاش، یعنی روسی، مینویسد، اما یادداشتها و نوشتههای روزنامهنگارانهاش را به اوکراینی. او در سالهای اخیر بارها توضیح داده است که برای نوشتن ادبی به روسی تسلط بیشتری دارد و نمیتواند به اوکراینی با همان کیفیت بنویسد. بااینحال، این انتخاب بیهزینه نبوده است؛ برخی روشنفکران اوکراینی از او خواستهاند نوشتن به روسی را کنار بگذارد و بسیاری از کتابفروشیهای زنجیرهای اوکراین نیز دیگر آثار روسی او را عرضه نمیکنند و ترجمههایی به اوکراینی را میآورند.
حالا این جدال پای میراث ادبی و حتی نویسندگان درگذشته را هم وسط کشیده است. چنانکه این روزها گروهی از منتقدان اوکراینی داستایفسکی را آینهی فرهنگ خشونتپرور روسیه میدانند؛ درحالیکه در سوی دیگر، نویسندگان روسزبان مخالف جنگ، از جمله میخائیل شیشکین و آندری کورکف، تأکید میکنند که نباید پای داستایفسکی، پوشکین و دیگر چهرههای ادبی را به جنگ و جنایت کشید.
منتقدان اوکراینی و حمله به داستایفسکی
در یکی از تازهترین جبهههای این مناقشه، فیودور داستایفسکی، نویسندهای که بیش از یک قرن است در سراسر جهان خوانده میشود، به موضوع جدالی تازه تبدیل شده است. این بار بحث بر سر این نیست که راسکولنیکف چرا پیرزن رباخوار را کشت یا شاهزاده میشکین چرا میان دو زن سرگردان ماند؛ پرسش این است که آیا میتوان میراث ادبی روسیه را از خشونت و امپریالیسم این کشور جدا کرد؟
گروهی از نویسندگان و روشنفکران اوکراینی حتی از تحریم کتابها و موسیقی روسی دفاع کردهاند و معتقدند ادبیات کلاسیک این کشور را نمیتوان از تاریخ امپریالیسم و خشونت سیاسی روسیه جدا دانست. در مقابل، چهرههایی چون تیموتی گارتن اَش تأکید میکنند که ادبیات روسیه در طول تاریخ بارها قربانی استبداد و سرکوب بوده است و نباید آن را به پای جنایتهای حکومتها گذاشت.
لسیا دوبنکو، نویسنده و منتقد ادبی اوکراینی، در مقالهای با عنوان «داستایفسکی: آنچه غرب دربارهی او و روسیه نمیبیند» در روزنامه «کییف پست» به سراغ یکی از مشهورترین چهرههای ادبیات روسیه رفته است تا از دریچهی آثار او دربارهی جامعهی امروز روسیه حرف بزند. دوبنکو خوانش رایج غربی از داستایفسکی، بهعنوان نویسندهای انسانگرا و مدافع رستگاری اخلاقی، را به باد انتقاد میگیرد و معتقد است در آثار داستایفسکی چیزی فراتر از این مضامین وجود دارد؛ نوعی منطق اخلاقی آمیخته به بیمنطقی، خودفریبی، توجیه خشونت و رفتارهای ویرانگر.
دوبنکو برای صورتبندی ایدهاش به سراغ «جنایت و مکافات» میرود؛ رمانی که در آن رودیون راسکولنیکف، دانشجوی فقیری که در جامعهای آکنده از نابرابری زندگی میکند، به این نتیجه میرسد که برای رسیدن به هدفی بزرگتر حق دارد مرتکب قتل شود. او با این تصور که انسانهای برتر از حقوقی فراتر از دیگران برخوردارند، پیرزنی رباخوار و خواهرش را به قتل میرساند. پرسش مشهور او نیز همین است: «آیا من موجودی زبون و حقیرم یا حق دارم؟»
دوبنکو معتقد است پژواک این پرسش را میتوان بهشکلی نگرانکننده در رفتار برخی جنایتکاران روس معاصر هم دید. او به چند پرونده قتل با تبر اشاره میکند که در بعضی از آنها انگیزهی جنایت مبالغی ناچیز یا اختلافهایی پیشپاافتاده بوده است. سپس به پرونده اولگ سوکولوف، مورخ سرشناس سنپترزبورگی، میپردازد که در سال ۲۰۱۹ دانشجوی ۲۴ ساله و معشوقهاش، آناستازیا یشچنکو، را به قتل رساند و جسد او را قطعهقطعه کرد. دوبنکو همچنین از پرونده آرتم بوچین، عضو گروه واگنر، یاد میکند که پس از آزادی از زندان و بازگشت از جنگ اوکراین، همسر و دختر خردسالش را به قتل رساند.
البته استدلال دوبنکو این نیست که داستایفسکی مسبب چنین جنایتهایی بوده یا خشونت مختص جامعهی روسیه است. او در این مقالهی واکنشبرانگیز نوشته داستایفسکی در آثارش لایههایی از جامعهی روسیه را به تصویر کشیده که به باور او هنوز هم میتوان نشانههایشان را در واقعیت امروز این کشور و سیاست و دیپلماسی بینالمللش دید. او با به چالش کشیدن نگاه رمانتیک غرب به فرهنگ روسیه، استدلال میکند که مضامین نهفته در ادبیات این کشور همچنان در رفتار و واقعیت اجتماعی روسیه امروز پژواک دارند و منتقدان غربی باید دست از ستایش یکسرهی این میراث فرهنگی بردارند.
در نگاه دوبنکو، ادبیات روسیه بیش از آنکه راهی برای مقابله با بیعدالتی اجتماعی پیش پای خواننده بگذارد، او را با سرنوشت شخصیتهایی روبهرو میکند که در چرخهی خشونت و تسلیم گرفتار شدهاند. او «ژرمینال» امیل زولا را در برابر «جنایت و مکافات» قرار میدهد. این مقایسه قرار است نشان دهد ادبیات میتوانست بهجای تاکید صرف بر رنج فردی و مکافات اخلاقی، راهی برای کنش جمعی و تغییر اجتماعی نیز پیش پای شخصیتهایش بگذارد.

دست از سر ادبیات بردارید
میخائیل شیشکین، نویسندهی روسی که در سالهای اخیر بارها علیه جنگ اوکراین موضع گرفته، از زاویهای کاملاً متفاوت به این مناقشه نگاه میکند. او در مقالهای با عنوان «داستایفسکی را ملامت نکنید» از آنچه حذف یا طرد فرهنگ روسیه در واکنش به جنگ میداند، انتقاد کرده بود. به باور شیشکین، یکیگرفتن ادبیات روسی با سیاستهای حکومت این کشورْ خود خطایی بزرگ است. او از جمعآوری مجسمههای پوشکین از میدانهای شهرهای اوکراین مثال میآورد و مینویسد در چنین موقعیتی تنها احساس شرمندگی میکند و آرزو دارد شاعری اوکراینی پیدا شود که از پوشکین دفاع کند و بگوید او مسئول این جنگ نیست.
استدلال اصلی شیشکین این است که فرهنگ روسیه در طول تاریخ نه متحد قدرت سیاسی، بلکه یکی از قربانیان اصلی آن بوده است. او به الکساندر هرتسن، متفکر روس قرن نوزدهم، اشاره میکند که حکومت روسیه را به ارتشی اشغالگر در سرزمین خود تشبیه کرده بود. به اعتقاد شیشکین، این الگوی قدرت در روسیه از دوران تاتارها تا روزگار استالین و پوتین ادامه یافته است؛ نظامی هرمی که در آن تودهی مردم باید از حاکمی که در رأس هرم قرار دارد اطاعت کنند.
شیشکین سکوت بخش بزرگی از جامعه در برابر جنگ را نیز در همین بستر تاریخی توضیح میدهد. او به جملهی مشهور پوشکین در نمایشنامهی «باریس گادانوف» اشاره میکند: «مردم لب از لب باز نمیکنند.» از نظر او، این سکوت صرفاً نشانهی بیتفاوتی نیست، بلکه در دورههای تاریخی، راهی برای بقا بوده است. مردمی که میدانند مخالفت با قدرت ممکن است به زندان یا مرگ منجر شود، نسل به نسل سکوت را آموختهاند.
ششکین تأکید میکند در این تاریخ طولانی، ادبیات همواره یکی از معدود راههای شکستن سکوت بوده است؛ چنانکه در اردوگاههای کار اجباری شوروی، زندانیان با بازگویی داستانها و رمانهای تولستوی، داستایفسکی و تورگنیف برای یکدیگر به هم امید میدادند. ادبیات نتوانست مانع شکلگیری گولاگها شود، اما به کسانی که در آن اردوگاهها زندانی بودند کمک کرد روزهای دشوار را تاب بیاورند.
شاعر بزرگ یا نماد امپریالیسم روسی؟
این مناقشه فقط به داستایفسکی محدود نیست. بحث دربارهی مجسمههای پوشکین، تدریس ادبیات روسیه در مدارس اوکراین، تحریم اجراهای هنرمندان روس و حذف آثار فرهنگی این کشور از برنامههای عمومی، همگی پرسش بزرگتری را پیش میکشند: در زمانهی جنگ، مرز میان فرهنگ یک کشور و سیاستهای حکومتش کجاست؟
این جدال به بیرون از مرزهای اوکراین و روسیه هم کشیده شده است. تیموتی گارتن اَش، مورخ و پژوهشگر انگلیسی، در مقالهای با عنوان «پوشکین از میدان بیرون رانده میشود» به تغییر نام خیابان پوشکین در کییف به نام یوهن چیکالنکو، از چهرههای جنبش استقلال اوکراین در اوایل قرن بیستم، میپردازد. این تغییر نام نمونهای از مناقشه بر سر جایگاه پوشکین در فضای عمومی اوکراین است. منتقدان اوکراینی میگویند پوشکین برای آنها دیگر فقط یک شاعر نیست؛ او نماد سنت فرهنگیای است که در طول تاریخ موجودیت مستقل اوکراین را به رسمیت نشناخته است.
شاید پاسخ این پرسشها را نتوان در صفحات جنایت و مکافات پیدا کرد. اما اینکه جنگی در قرن بیستویکم پای راسکولنیکف و سونیا را هم به میدان نبرد و دادگاه افکار عمومی کشیده، خود بهاندازهی کافی عجیب است.
