احتمالاً در آخر پاییز ۱۳۸۱ بار ترافیکی شهر تهران کمتر بوده و حوصلهی جماعت مردم کمی بیشتر. مشغله و گرفتاریها هم مقدارش نباید به اندازهی این روزها بوده باشد، اما باز انگار گرفتوگیری بوده که نمیشده رودررو نشست و گفت و شنید که کار به نوشتن نامهای از طرف من…
ادامهدر سمت راست جادهی کراکوف به نواهوتا، حدود نیمکیلومتر بعد از اولین بلوکهای ساختمانیِ شهر جدید، پارکی وجود دارد. من در یکی از روزهای مهآلود دسامبر، پس از بارش نخستین برف آنجا بودم. پارک خالی بود، البته اگر کسی بتواند آن محوطهی بیحصار، بزرگ و مسطح، با چند نیمکت در…
ادامهبرای شام که همراه با خانوادهاش از سوریه گریخته، تصویر دمشق پیش از جنگ حالا مبهم و محو است، ذهن او پر است از تصویرهایی که در مسیر مهاجرت از عمان و اردن دیده است. «من دکترای داروسازی دارم، همراه همسرم زندگی زیبایی داشتیم، یک خانهی خوب و رفاه نسبی،…
ادامهپس از دیدن نمایش «مفیستو» و هنگام خروج از سالن تئاتر میتوان چنین نتیجهگیری کرد که نمایش دربارهی بازیگری است به نام هندریک هوفگن که از روی شهوتپرستی و جاهطلبی به دوستان و آرمانهای اولیهاش پشت میکند و همچون فاوست، روح خود را به شیطان- که در دههی ۱۹۳۰ به…
ادامه