/

رؤیای سرودنخوان‌ها

عکس از مجموعه‌ی شخصی بابک کاظمی

چند دقیقه‌ای مانده به پایان این سالِ خون و موشک. سفره‌ی هفت‌سین کوچکی بر‌پا کرده‌ایم. باران گرفته است؛ از آنها که چند سالی می‌شود که در تهران نباریده. انگار که نخ‌های نامرئی از آسمان به زمین بسته‌اند. به چشم شهروندِ روز‌های خشکْ باران زیبایی‌ست. برای تماشا می‌روم کنار پنجره. لحظه‌ی تحویل سال در وضعیت معمول هم خیابان‌ها خلوت است چه برسد به این نوروزِ جنگی. در بطن خیابان خالی ماشینی کنار خیابان ایستاده نگاه را به سمت خود می‌کشد. زنی مشغول برپاکردن مقدمات پنچرگیری‌ست، زیر بارانی که مدام بر شدت آن افزوده می‌شود. دست حادثه عجب لحظه‌ای برای زن رقم زده. این محله چند‌تایی کارتن‌خواب خراباتی دارد. از آنها که مصرف به روز سیاهشان نشانده و به نظر می‌آید به آخرین دروازه‌ی زندگی رسیده‌اند. از آنها که دیگر جنگ برایشان واقعه و حادثه‌ای به حساب نمی‌آید. جنگ برایشان یک حُسن دارد، اینکه خبری از ماشین بهزیستی و نیروی انتظامی و طرح جمع‌آوری معتادان متجاهر نیست. یکی از اینها رفته‌ است به کمک زن. آیا من نباید راهی کمک شوم؟ به آن بیست‌وچند ثانیه آسانسورسواری فکر می‌‌‌‌کنم که خیال از هر سو هجوم می‌آورد و آدم بدن خود را به انواع لهیده زیر آوار تصور می‌کند. چند ثانیه‌ای بیشتر به تحویل سال نمانده. سعی می‌کنیم کمی به هم روحیه بدهیم و چند‌تایی جمله‌ی امیدبخش با مضمون «این نیز بگذرد» جابه‌جا می‌کنیم و اندکی به‌به نثار باران و هوا که می‌زنند. موشک می‌زنند. پیش‌تر‌ها فیلم‌هایی دیده بودم که نشان می‌داد نیرو‌های جنگی به‌مناسبت سال نو کمی به هم استراحت می‌دهند و حتی در آتش‌بس با هم دوست می‌شوند که زندگیِ این روز‌ها آن فیلم‌ها را هم مثل عمده‌ی ایده‌های رمانتیک بی‌اعتبار می‌کند. اینکه بتوانی جنگ‌های زندگی‌ات را بشماری را نمی‌دانم به چه حساب باید گذاشت؛ بداقبالی یا نا‌بختی شاید جبر جغرافیا، حتی جبرِ انتخاب دیگران که بامداد شاعر سال‌ها قبل سروده است: «اما نه خدا و نه شیطان/ سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگرانش می‌پرستیدند.» این اولین نوروزِ زندگی‌ام نیست که در جنگ می‌گذرد. در آن زمستان ۱۳۶۶ که جنگ هشت‌ساله به شهر‌ها کشیده بود، نوجوانی ده‌ساله بودم. آن روز‌ها هم تهران خالی شده بود. مدام بر سر پدر غر می‌زدیم که همه رفته‌اند و فقط ما مانده‌ایم. آخر هم چند روزی مانده به عید نوروز ساک‌ها را بستیم و آن مقدار فشفشه و ترقه‌ای را که برای چهارشنبه‌سوری جمع کرده بودیم برداشتیم و رفتیم به سوی ولایت پدری که جای امن به حساب می‌آمد. در این روز‌های آخر اسفند که فهرست درماندگی‌ها رسیده بود به اینکه باید سفره‌ی هفت‌سین داشت یا نه، به یاد آن چهارشنبه‌سوری ۱۳۶۶ افتادم. فضا روستایی بود و چوب و جا برای آتش‌افروزی فراوان‌تر از شهر. از طرفی خبری از نیرو‌های کمیته هم نبود که سخت از چهارشنبه‌سوری بد‌شان می‌آمد. البته یکی از گران‌قدرعمو‌ها چهار‌شنبه‌سوری را آتش‌پرستی می‌دانست اما جریان عادی زندگی و ازطرفی خوشحالی از سلامتی و آمدن فامیل به ولایت پدری کار را به رو‌دررویی‌های ارزشی‌پسند نکشاند. فقط دخترعمو‌ها و پسرعمو به جشن چهارشنبه‌سوری نیامدند. من که یک ‌بار در روز‌های موشک و بمب به جشن آخر سالی‌ نشسته‌ام که تا به امروز در یادم مانده چرا این‌‌ بار باید صرف‌نظر کنم. این چنین بی‌هفت‌سین نمی‌مانیم.

البته ریتم جنگ‌ها به‌دلیل فناوری جنگ تغییر کرده. نیرو‌های ارزشی چه از راست و چه از چپ، چه سلطانی‌ها و چه پادشاهی‌ها، چه مقاومتی یا انقلابی به‌هرحال راه و ایده‌‌‌ای برای کنارآمدن با این ریتم جنون‌آسای جنگ‌های امروز پیدا می‌کنند. تقلیدی‌ها کارشان راحت‌تر است، به‌هرحال دستوری می‌رسد؛ اما کار برای آدم‌معمولی‌ها مدام سخت‌تر و سخت‌تر می‌شود. به یاد می‌آورم یکی از روز‌های جنگ را که باز ابر بارانش گرفته بود. صدای زوزه‌ی جنگنده‌ها رسید. صدا مدام نزدیک‌تر می‌شد؛ آن‌قدر که خیابان مضطرب شد. نه که همهمه‌ای دربگیرد که برعکس سکوت شد تا فقط صدای زوزه‌ی جنگنده باشد و بعد آن صدای مهیب که گویی از اعماق زمین راهی به بیرون پیدا می‌کرد و زیر پا را به لرزه می‌انداخت که این یعنی سنگر‌شکن است. در این میانه‌ مردی با چند کیسه‌‌‌ی میوه‌، که حملشان برای یک نفر سخت نشان می‌داد، زیر صدای جنگنده و بمب و البته باران راه سربالا را پیش گرفته بود که میوه‌ها را برساند به خانه. شاید مهمان‌هایی در پیش داشت، یا که نه، عادت خرید معمول زندگی بود که آدم عاقل آخرین امکان میوه‌خوردن را از دست نمی‌دهد. البته که پاسخ ارزش‌گرایان و ارزش‌مداران به این آدم‌معمولی‌بودن در روزگار جنگ مشخص است. ارزش‌گرا و ارزش‌مدار مرگ را بیشتر‌ دوست دارد. اصلاً زندگی برایشان فرصت مردن است. ممکن است در مقابل سیلی واقعیت گاهی کم بیاورند اما آنجا که زندگی ‌برایشان صحنه‌‌ی زبان‌ورزی می‌شود در ستایش مرگ و قهرمانی و مقاومت و ایستاده‌مردن، لحظه‌ای را بی‌شعر و شعار نمی‌گذارند. ازهمین‌رو آدم‌هایی که بخواهند در این وضعیت جنگی پی ‌زندگی و میوه‌خوری و آذوقه و در یک کلام پی آدم‌معمولی‌بودن باشند برای آنها می‌شوند همان انسان غیرسیاسی و استعمارزده و بی‌کنش و ترسیده‌ای که فقط انبوهی‌شان باعث برزمین‌ماندن ارزش‌ها می‌شود.

روزگاری منتقدان چپ‌گرا به کیارستمی تاختند که میانه‌ی این همه بحران اجتماعی و استبداد او شال و کلاه می‌کند و با دوربینش می‌رود گوشه‌ای تا از آن بچه‌مدرسه‌ای بگوید که هیچ مشکلی ندارد جز رساندن دفتر مشق جامانده به دوستش. آنها درنیافته بودند که در اینجای دنیا واقع‌گرایی خود عملی سیاسی‌ست. از آن روز که میرزا فتحعلی آخوند‌زاده در میان هنر قاجاری راه واقع‌گرایی را به هنر و ادب ایرانی باز کرد تا به امروز، واقع‌گرایی در هنر ایران بی‌هزینه نبوده. آن روز که کمال‌الملک در میان آن همه خیال‌نگاری راهی جست برای واقعی‌بودن و خواست که پایش روی زمین باشد، دست به کنشی سیاسی زد، بی‌آنکه در متن هنرش صحنه‌ای سیاسی به ‌پا کند. این دنیای بی‌قهرمانِ آدم‌معمولی‌ها هیچ به کار روز‌های جنگ نمی‌آید. از دید آنکه در میدان ایستاده است، آنکه می‌‌دود تا برسد به اتوبوسِ در حال رفتن یا حتی آنکه به دنبال راه فرار از ترافیک شبانه است تا برسد به بزمِ عشق و حال، آدمی باخته، به‌دردنخور و البته عنصر نامطلوب به حساب می‌آید. در میانه‌ی جنگ برای بعضی این سؤال پیش آمد که آیا سهمی در این جهنمِ جنگ دارند. چند‌تایی پاسخ در رسانه‌ها پخته و آماده شده بود مثل اینکه در چنین وضعیتی مردم عاملیت ندارند. یا چه بخواهیم یا نخواهیم جنگ درمی‌گرفت یا اینکه اگر زود‌تر زده بودیم حساب دستشان می‌آمد. اما منظور از آدم‌معمولی بی‌تأثیربودن نیست. این را بیش از همه ارزشی‌ها می‌دانند. آنها که تکلیف از قبل برایشان مشخص است. آنها می‌دانند آدم‌معمولی‌ها چه قدرت شگرفی در ساختن واقع جاری دارند. شاید باید سرودنخوان‌ها و درودنگو‌های جهان، همان آدم‌های خیلی معمولیِ زندگی‌پرست، روزی متحد شوند تا دنیا را دیگرگونه خیال کنند.

یک پاسخ ثبت کنید

Your email address will not be published.

مطلب قبلی

زهر منتشر در اقیانوس

0 0تومان